تورا به اندازه ی تمام کسانی که نشناخته ام دوست می دارم
تو را به اندازه ی تمام روزگارانی که نمی زیسته ام دوست میدارم
دوست می دارم
به خاطر عطر نان گرم
و به خاطر نخستین گلها
تورا به خاطر دوست داشتن است که دوست می دارم
تورا به اندازه تمام کسانی که دوست نمی داشته ام دوست می دارم
آسمان من آبی است آسمان قلبم آبی است و تنها با کسانی می توانم هم صحبت شوم که آبی باشند.
اگر می خواهید غزل های مرا بخوانید ...
فقط چند تا نکته:
۱. هدفم از نوشتن شعرام صرفا آرشیو کردن غزل های ۸۵ ام نبوده و می خواستم با نمایش دادنشون٬ اون ها رو در معرض نقد بذارم.
۲. همون طور که گفتم اون ها غزل های ۸۵ هستن. البته گلچینی از غزل های ۸۵ هستن. به خاطر همین شکیب دیگه به روز نخواهد شد.
۳. شکیب بخش نظرخواهی نداره. البته فعلا بخش نظرخواهی نداره. به خاطر همین اگه خواستین نظری در مورد شعرها بدین آماده ی شنیدن نظراتتون در جزیره ی متروک هستم. هرچند زحمتتون میشه.
۴. تعداد غزل ها تقریبا چهل تاس که برای خوندن همه شون یه بار هم روی تیرماه کلیک کنین کافیه.
۵/۴. اگه وقت گذاشتین و غزل های من رو خوندین و نظر دادین٬ لطف بزرگی در حقم کردین و همین جا پیشاپیش ازتون تشکر می کنم.
۷۵/۴. خوشحال میشم نظراتتون راجع به اون ها صریح و بی پرده باشه. یعنی اگه فکر کردین از خوندن اون شعر حالتون بهم خورد و وقت عزیزتون هدر رفت٬ می تونین خیلی راحت هرچی دلتون خواست بگین. حتی اگه خواستین فحش بدین از نظر من اشکالی نداره. البته فحش بد ندین. یه چیزایی مث بی ادب و خاک تو سرت با این شعر گفتنت و از این ها دیگه.
۹۵/۴. باید اعتراف کنم که بعضی ابیات خیلی ضعیف هستن و احتیاج دارن که اصلاح بشن. بعضی جاها هم نتونستم مفهوم رو خوب برسونم. شاید تو یه موقعیت بهتر فکری هم برای اصلاح اون ها بکنم.
۹۹/۴. ضمنا شاید شکیب به خاطر تعداد زیاد عکس هاش دیر بالا بیاد. می تونین صبرتون رو آزمایش کنین.
۵.موفق و مؤید و پیروز و سربلند باشید.
نشسته بودیم تو هال. داشت با موبایلش ور می رفت. یه دفه نزدیک شد به من و گوشیشُ داد دستم. گفت: « اینُ نیگا کن.» یه بلوتوث بود. صدای محمد اصفهانی رو انداخته بودن رو تصویر یه خره. آهنگ غم غربتُ. خره وقتی خمیازه می کشید٬ از تو گوشی این مصراع با صدای محمد اصفهانی شنیده می شد: «عاشق منم که یار به حالم نظر نکرد...»
یاد یک سال و چند ماه پیش افتادم. سیزده فروردین بود. وقتی به بهانه ی آقاجون ـ آخه آقاجونم عاشق شنیدن آوازه ـ صدای کامپیوترُ بلند کردم٬ همه ی کسایی که تو خونه بودن این مصراع رو شنیدن: «عاشق منم که یار به حالم نظر نکرد...». اونم شنید. این کارُ به خاطر این کردم که بهش بگم بابا بی معرفت! من گناه نکردم که. عاشقت شدم. همین! آخه از سوم عید همون سال جز یه سلام دیگه حتی یه کلمه باهام حرف نزده بود. دلم داشت می پکید. اون زمان فاضل نظری هنوز نسروده بود: «سنگدل! من دوستت دارم فراموشم نکن ...». وگرنه حتما این یه مصراع رو می نوشتم تو یه کاغذ و می دادم دستش.
چند ساعت بعد رفتیم سیزده به در. رفتیم روستامون. تقریبا ۳۰ کیلومتر با شهر فاصله داره. صحراگردی که می کردم یه تیغ رفت تو پام. وقتی شنید تیغ رفته تو پام٬ از تو کیفش یه سوزن درآورد٬ داد بهم و گفت: «بیا تیغه رو دربیار». وقتی صب صدای کامپیوترُ بلند کردم و اونم «عاشق منم» رو شنید٬ دلش کلی به حالم سوخته بود. بالاخره یار به حالم نظر کرده بود و سوزنی داده بود تا خار رو از پام دربیارم. ولی هنوز یه جای کار می لنگید. یه جای کار که نه. همه جای کار می لنگید. تو دلم گفتم:
خلد گر به پا خاری آسان برآید
چه سازم به خاری که بر دل نشیند؟
ازدواج فیلم بدون سانسوریه
که اگه صحنه هاشُ حذف کنی
دیگه هیچ کی
برای تماشای اون
وقت نمیذاره
چهار
یک
دو
دو
سه
پنج
یک
چهار
سه
یک
یک
یک
پنج
دو
چهار
...
هرچی میندازم
شیش نمی آرم

محمد حسین بهرامیان
فهمید دارم حسرتی٬ داغی٬ غمی فهمید
از حجــم اقیــانوس دردم شبنــــــمی فهمید
می گفت یک جــایی دلم دنبال آهویی است
فــال مــرا فــهمی نفــهمی مبهــمی فـهـمید
این کـولی زیبــا دو مــاه از ســـال می آمد
وقـتی کــه می آمد تمــام کــوچه می فهمید
اوداشـت هفـــده سـال- یا هجده - نمی دانم
مـی شد از آن رخسـار زرد گنــدمی فهمید
امسـال هــم وقتـی که آمد شهــر غـوغا شد
امسـال هــم وقتـی کــه آمـد عالــمی فهمید:
مـو فالـگیرُم... اومدُم فالت بگــیرُم.... هـا!
فهــمـید دارم اضـطرابی ، ماتـمـی فهــمید
دستــم به دستـش دادم و از تب، تب سردم
وقتی که هـذیان می شنید از مـن کمی فهمید
بخـتت بلـنده... ها گـُلو! چشمون دشمن کور
راز تــونـه گـفــتـم پریـنــو آدمــی فـهـمید
هی گـفت از هـر در سخـن، از آب و آیینه
از مهـره مار و طلسم و هر چه می فهمید
بـا این هـمـه او کــولی خــوبی نخــواهـد شـد
هـرچـند از باران چشـمـم نـم نـمی فهمـید
مــی خـــوانــد از آیـیـــنه راز مــاه را امـا
یک عمـــر من آواره اش بودم، نمی فهمید

استاد محمد قهرمان
عمر را اِستاده پندارم، ميرود از بس به همواري
گر چه از ره وا نميماند٬ لحظهاي اين ساكن جاري
بيتپشتر مانده از مرداب، ميرسانم بام را تا شام
هر شبم چون گور سوت و كور، روزها يكرنگ و تكراري
حاصل شبزندهداريها٬ عاقبت بيدارخوابي شد
آن زمان تن ميزدم از خواب، حال در رنجم ز بيداري
سقفِ سست زندگي آخر٬ بر سرم آوار خواهد شد
نيست از وحشت دلم بر جا، ميدهندم گرچه دلداري
مارِ زخمي نيستم اما٬ زانچه ميبينم به خود پيچم
هر چه در اين نفرتآباد است٬ باعث خشم است و بيزاري
در خيابان سيلِ جمعيت٬ باز ميدارد مرا از راه
جان ازين گردابِ گندآلود، ميبرم بيرون به دشواري
لنگلنگان بارِ غم بر دوش، رو به سوي خانه ميآرم
تا مگر آرامشم بخشد٬ اين قفس اين چارديواري
بر لبم صدگونه دشنام است، وز ادب رخصت نمييابم
ور كه آيد بر زبان نفرين، ميكنم از شرم خودداري
ديگر اي بيمارِ نازكدل! دردِ دل كن با در و ديوار
گر چه داري چشم زين و آن، پرسشي از رويِ غمخواري
دوستان را پيشِ چشمانت٬ ميدرد گرگِ اجل از هم
دَمزني، بَم نيز خواهي خورد، سر بنه بر خط ز ناچاري

انارهای درخت وجود هدیه به تو
درون سینه ی من هرچه بود هدیه به تو

ای جان ِ جان ِ جان ِ جهان های مختلف!
ایمان عاشقانه ی جان های مختلف!
روح سلام در تن هستی که زنده ای
همواره در نسوج زبان های مختلف!
رویای دلنواز صدف های ساحلی!
دریای مهربان کران های مختلف!
تنها به آبروي تو آرام مانده است
آتش فشاني فوران هاي مختلف
ما مانده ایم چون رمه هایی رهاشده
در گرگ و میش ذهن شبان های مختلف
دارد یقین چوبی مان تیغ می خورد
در آتش هجوم گمان های مختلف
آقا! درآ به عرصه ی هیجای روزگار
ما را بگیر از هیجان های مختلف
علی محمد مودب

PEPSI
فکر می کنین این کلمه مخفف چه جمله ای می تونه باشه؟
Pay each penny save israeel
یعنی:
با پرداخت هر پنی
به تشکیل دولت اسراییل کمک کنید

این شعر را حتماْ تا آخر بخوانید
صالح سجادی
اگرچه ذهن بشر قرن هاست خسته ی توست٬ اگرچه متن تو را دوره کرده حاشیه ها
ولی به چیستی ات پی نبرده فلسفه ای٬ فراترید هنوز از تمام فرضیه ها
سفالگر به کدامین جنون تو را پی ریخت٬ چه شد که طرح تو در ذهن او مجسم شد؟
چگونه برسر ذوقی چنین سلیم آمد٬ که تا تو شعر شدی باختند قافیه ها؟
چقدر ساکت و ژرف و دقیق و بی نقص اند٬ تصوری که من از چشم هایتان دارم
بلوغ هندسه در چشم گوشه گیر شماست٬ حضور دایره ای در میان زاویه ها
تو حسن مقطع این آفرینشی آری٬ دوازده صنعت در تو مختصر شده است
نهفته است به دقت به حوصله به شکوه٬ در استعاره ی تو ازدحام مکنیه ها
سی و دو بادیه ی پر ردیف دندان هات٬ بساز این تن تفتیده را و مهمان کن
به شرب بادیه ای شیر از تبسمتان٬ که شیره ی تن من را مکیده بادیه ها
زمین باکره این وسعت سترون را٬ عصای سحر تو با یک اشاره مریم کرد
و عنقریب که در مصر بر کرانه ی نیل٬ هزار موسی فارغ شوند آسیه ها
زمان به ساعت من یک دقیقه تا صفر است٬ شتاب عقربه ها را گرفته بغض زمین
زمان در آخر هر پنج شنبه می پرسد٬ رسیده اند به پنجاه و چند ثانیه ها؟
کنار پنجره زل می زنم به ظلمت شهر٬ چقدر بوی کفن می دهد خیابان ها
پکی عمیق به سیگار و رخوتی دیگر٬ رسیده اند به اعصاب زخمی ام ریه ها
گرفته دست مرا روزنامه ای کهنه٬ عبور می دهد از کوچه ی حوادث شهر
جنون و خودکشی و جزر و مد سطح سهام٬ تجاوز و سرقت قتل عمدها دیه ها
میان مردم این شهر عده ای هستند٬ که در پس سرشان جای چکش قاضی است
و دلخوش اند به حکم اداره ای که در آن٬ نشسته گرد عدالت به روی دوسیه ها
اگرچه رد شدن از این قضیه بهتر بود٬ ولی میان همین مردم عده ای دیگر ...
نه بهتر است حساب کثیفشان باشد٬ سپرده دست زمان تا به روز تسویه ها
در خروجی کشتارگاهمان قفل است٬ گرفته بوی تعفن تمام دنیا را
درون محفظه ی سربی زمین گیجیم٬ و سوخته است کلید تمام تهویه ها
جهان همیشه به افراط یا به تفریط است٬ جهان سراسر سو ء است ای تعادل محض!
دو نیمه است یکی نیمه ی اضافه ی وزن٬ و نیم دیگر آن نیز سو ء تغذیه ها
تو یا مسیح٬ و یا سوشیانس یا هرچه٬ هر آن چه هستی برخیز تا که برخیزند
به پای پرچمتان سرخ جامگان ارس٬ کنار رستم ها حمزه ها شوالیه ها
کنار پنجره لم داده شب به سنگینی٬ سپرده گوش به آوای دیلمان بنان
غزل نفس نفسم می زند غزل شده است٬ به جای مدح شما اعتذار هجویه ها
چقدر جمعه که در پشت پرده ای از اشک٬ کنار پنجره هایی همه شبیه به هم
نشسته اند هزاران هزار چشم کبود٬ و بی قرار تو لرزیده اند قرنیه ها

من اعتقاد دارم خدای بزرگ انسان را به اندازه ی درد و رنجی که در راه خدا تحمل کرده است٬ پاداش می دهد و ارزش هر انسانی به اندازه ی درد و رنجی است که در این راه تحمل کرده است و می بینم که مردان خدا بیش از هر کسی در زندگی خود٬ گرفتار بلا و رنج و درد شده اند. علی بزرگ (ع) را بنگرید که خدای درد است٬ که گویی بند بند وجودش با درد و رنج جوش خورده است.حسین (ع) را نظاره کنید که در دریای از درد و شکنجه فرو رفت که نظیر آن در عالم دیده نشده است و زینب کبری (س) را ببینید که با درد و رنج انس گرفته است.
درد٬ دل آدمی را بیدار می کند. روح را صفا می دهد٬ غرور و خودخواهی را نابود می کند٬ نخوت و فراموشی را از بین می برد و انسان را متوجه خود می کند.
خدایا! تو را شکر می کنم که مرا با درد آشنا کردی تا درد دردمندان را لمس کنم و به ارزش کیمیایی درد پی ببرم و ناخالصی های وجودم را در آتش درد بسوزم و خواسته های نفسانی خود را زیر کوه غم و درد بکوبم و هنگام راه رفتن روی زمین و نفس کشیدن٬ وجدانم آسوده و خاطرم آرام باشد٬ تا به وجود خود پی ببرم.
از مناجات های شهید چمران
منبع: همشهری جوان٬ شماره ی ۱۲۱

سعید ملک نیا
ای آفتاب کبود علی! غروب مکن
تمام بود و نبود علی! غروب مکن
پس از تو چاه فقط گوش می کند به علی
تو یار گفت و شنود علی! غروب مکن
دلیل خلقت آدم! دلیل خلقت عشق!
دلیل ناب وجود علی! غروب مکن
پس از غم تو یکی می شود به یکباره
قیام ها و سجود علی! غروب مکن
کسوف روی تو از چیست حضرت خورشید!؟
ای آفتاب کبود علی! غروب مکن

مهدی رحیمی
ناودان بسته ام به اشک مگر٬ راه این چشم بازتر بشود
پلک بر هم نمی زنم که مباد٬ آتش از دیده شعله ور بشود
چشم مثل دو ناودان بلند٬ پلک بر هم نمی زنم آنی
که مبادا از این مسیر کسی٬ جز من و اشک باخبر بشود
ساعت انفجار ساعت عشق٬ گنبدت چون کبوتری شده بود
گنبدت چون کبوتری که پی اش٬ دو مناره دو بال و پر بشود
فکر کردند این که می بینند٬ همه ی راز واقعیت توست
که اگر مرقدت خراب شود٬ دیگر عشق تو بی اثر بشود
ناقص العقل ها نمی دانند٬ تو امام غرور آینه ای
که اگر تکه تکه اش بکنند٬ تکه در تکه بیشتر بشود
بال های کبوتر است اکنون٬ بین گرد و غبار می رقصد
امشب آسمان سامرّا٬ می رود بی پرنده سر بشود
بمب ها تیک تاک می خوانند٬ خوش به حال کبوتر حرمت
که فقط یک دقیقه ی دیگر٬ مانده تا راهی سفر بشود



از دیوارهایم
پنجره ای می سازم
رو به آسمان
تا هرگز
تماشای افق را
از دست ندهم

مرد دانایی که می میرد
مانند ستاره ای است که غروب می کند
و مصیبت از دست دادن او
بسیار هولناک تر از
مصیبت از دست دادن یک قبیله است
پیامبر اکرم(ص)
کنزالاعمال
افشین یداللّهی
نبودی نبودم تو هستی که هستم
به تو تکیه میدم تو رو می پرستم
به تو تکیه میدم که عاشق ترینی
که دلواپس ِلحظه های زمینی
من از تو نگفتم شنیده گرفتی
به یادت نبودم ندیده گرفتی
می خوام مثل آینه پیش روت بشینم
تو رو با تموم وجودم ببینم
بذار روح من با نگات زیر و رو شه
بذار پیرهن آسمونُ بپوشه
همه دلخوشی ها گذشت و تو موندی
تو بیراهه هامُ به مقصد رسوندی
امیدم به جز تو شده ناامیدی
همیشه تو آخر به دادم رسیدی
زنده یاد نجمه زارع
دنیا به دور شهر تو دیوار بسته است
هر جمعه راه سمت تو انگار بسته است
کی عید می رسد که تکانی دهم به خویش؟
هر گوشه از اتاق دلم تار بسته است
شب ها به دور شمع کسی چرخ می خورد
پروانه ای که دل به دل یار بسته است
از تو ـ همیشه ـ حرف زدن کار مشکلی است
در می زنیم و خانه ی گفتار بسته است
باید به دست شعر نمی دادم عشق را
حتی زبان ساده ی اشعار بسته است
وقتی غروب جمعه رسد بی تو آفتاب
انگار بر گلوی خودش دار بسته است
می ترسم آخرش تو نیایی و پُر کنند
: در شهر شاعری ز جهان بار بسته است
عکس از سایت گوگل

نامت محمّد
محمّد جهان آرا
و چه برازنده ی توست جهان آرا
که آراستی جهان را
با خون سرخت
که قطره هایی بود
از دریای بی کران عشق
عشق به خدا
عشق به آب و خاک و میهن
عشق به شهادت
محمّد!
تو در کنکور زندگی ات
همه ی درس ها را
صد زدی
و من
در کنکور سرودنت
عاجز از نوشتن حتی یک کلمه برای تو
محمّد!
خرمشهر آزاد شد
و تو بودی
و می دیدی
محمّد!
این آزادی مبارکت باد!
عکس از سایت تبیان
به یاد روزهای خوش دوران اصلاحات
ناصر فیض
مؤمنین٬ مؤمنات بسم ا...
ماه خرداد می رسد از راه
راست زیّ چپ شدست و چپ زی راست
ماه در چاه و چاه اندر ماه
پَست بالا شدست و بالا پَست
کاه چون کوه و کوه چونان کاه
گشته عبد الفلان اِبن فلان
شخص جنّت مقام طاب ثراه
یوم تبلی السرائر است امروز
هان! دو فوریّتی است استیضاه!
اندر این بلبشوی هفت الهشت
از فلک آمد این ندا ناگاه:
تقّ کارت درآمد ای اخوی!
روزگارت سرآمد ای اخوی!
چند سالی هپل هپو کردی
وعده دادی عقب جلو کردی
ما گرفتار خط واحد و تو
مملکت رو پر از دوو کردی
خط ما بی غرض در اشغال است
با مبالت الو الو کردی
نان ما اندکی پنیر نداشت
غاز غاز و چلو چلو کردی
هی سفرهای خارجی رفتی
بای بای و هِلو هِلو کردی
با همان شیوه ها که می دانی
تندرو را میانه رو کردی
تقّ کارت درآمد ای اخوی!
روزگارت سرآمد ای اخوی!
آذری گفت: سن گزل کیشی سن
سن ایناندون بوسوزلری دیه سن؟!
گیلکی از ره آمد و فرمود:
تی فدا جان مردم فومن!
رندی از اصفهان درآمد و گفت:
دادا! قربونی تو تمومی وطن
لاف زد بچه ای از آبادان:
کا! فدا جفت چشم تو ریبَن
کاکو شیراز شاچراغی گفت:
ای فدوی آقو بچه هوی چلتَن!
بچه ی ناف سبزه میدون گفت:
آخه داشم! اینا دارن چی میگن؟!
تقّ کارت درآمد ای اخوی!
روزگارت سرآمد ای اخوی!

عصمت میرزایی
ای زینب ای شکوفه ی گلزار عاشقی!
صبرت رهی گشوده به اسرار عاشقی
از خطبه ی بلیغ تو عالم شنیده اند
شور حماسه ی تو و تکرار عاشقی
صدها دل است بسته به بند کلام تو
فاتح ترین به عرصه ی پیکار عاشقی
پنداشتم که اول آسودگی است عشق
پندار من به باد شد از کار عاشقی
فردا به دامنت برسد کاش لحظه ای
دستی چنین تهی و خریدار عاشقی
عکس از سایت آفتاب

برای دلتنگی غروب جمعه
رضا اسماعیلی
یک نفر می رسد از راه٬ نمی دانم کیست
یک نفر ماه تر از ماه٬ نمی دانم کیست
مرد سبزی است که سیمای بهشتی دارد
نام این سبز دل آگاه ... نمی دانم کیست
آسمانی است٬ ولی جلوه ی خاکی دارد
می رود روی زمین راه٬ نمی دانم کیست
دیده ام پیش تر او را٬ به کجا؟ کی؟ شاید ... !
یاد من نیست کجا٬ آه ... ! نمی دانم کیست
خوانده ام پیش تر او را٬ به زبان غفلت
مثل یک قصه ی کوتاه٬ نمی دانم کیست
می شناسند همه دلشدگان او را خوب
من ولی با دل گمراه نمی دانم کیست
مادرم گفت که « من » منتظر او هستم
پس چرا ای « من خودخواه » نمی دانم کیست؟
نام او ورد زبان همه ی عاشق هاست
من که عاشق نشدم٬ آه ... ! نمی دانم کیست
شب جمعه است٬ صدای قدمش می آید
می کند جلوه و ناگاه ... نمی دانم کیست!
عکس از سایت یوسف زهرا